خرید بک لینک
من که میگم:"میدونی مرد ؟از یه جایی بعد دوره ی اینجور عشقا میگذره؛فلان ریمل و فلان خط چشم و کدوم لباسم با کدوم شالم سِتهو وقتی نشستم رو به روش دستمو چجور بذارم زیر چونم و باکدوم زاویه بخندم که بیشتر دلش بلرزه!قشنگ بودن خوبه ها؛ولی تهِ تهش اونی میمونهکه داغون و خسته و لهتم دیده.عرق ریزون تابستون ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هلیا امینی تاريخ: جمعه 18 فروردين 1396 ساعت: 10:31

تولدت مبارک تینای من

برچسب: نویسنده: هلیا امینی تاريخ: يکشنبه 6 فروردين 1396 ساعت: 12:13

دوستم کاکتوس کادو گرفته بود. عاشقش بود. سه سال ازش نگهداری کرد٬ تو اسبابکشی گلدونش شکست. فهمید مصنوعی بوده. بستریش کردیم تیمارستان 


آخ که تیمارستانم آرزوست

برچسب: نویسنده: هلیا امینی تاريخ: يکشنبه 29 اسفند 1395 ساعت: 4:13

ایستاده بود و خیره به روبرو بدون کوچکترین احساسی چشمانش صحنه ی مقابلش را میبلعید گرمای بیرون از نفس هایش داغ تر و خشک تر شده بود، آنقدر خاطراتش سنگین بود که کوچکترین حرکتی نمیکرد، بی حرکت ترین موجود دنیا شده بود آنقدر که مگس ها بدون اینکه فکرش را هم بکنند به او نزدیک میشدند و راحت روی صورتش مینشستندادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هلیا امینی تاريخ: يکشنبه 29 اسفند 1395 ساعت: 4:13

رفته بودم دنبال یه کار ادارییادمه قدیما زیاد الکی هی پیش میومد این کارای اداری و چند وقتی بود خلاص شده بودم همیشه برام جالب بود رفتارهای مختلف کارمندا و خب ولووکس جوون تر با ذهن یه کم آزاد تر (خب دیگه جلبک دار شدیم :) زن و بچه داشتن الکی که نیستش) یکی از کارای هر روزه ش توجه به رفتارای آدمای مختلف بادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هلیا امینی تاريخ: يکشنبه 29 اسفند 1395 ساعت: 4:13

درد میگیرد

سرم را میگویم یا بهتر بگویم جلوی پیشانیم

چای میریزم و همزمان تمرین امروزم را شروع میکنم

به انتهای درس ۵ که میرسم دست میکشم و بلند میشوم تا پنجره را باز کنم و هوای دم نکشیده ی بهاری را نفس بکشم

پیشانیم را میچسبانم به حفاظ پنجره و سرمایش را میبرم لابلای افکار پشت پیشانیم

مثل آهن گداخته که فرو میبریش به داخل سطل پر از آب 

برچسب: نویسنده: هلیا امینی تاريخ: يکشنبه 29 اسفند 1395 ساعت: 4:13

وقتی سر کاره و دلش از همه طرف پره باید رفت و کنارش نشست و همینجوری با یه لبخند کوچولو موچولو زل زد بهش و کاراش و حواسشو پرت کرد از هر چی که اذیتش میکنه. بعدشم که وقت استراحتش شد همه میزشو کاغذ ماغذاشو بهم ریخت و دو تایی با هم تکیه بدید به پشتی خوابیده ی صندلی و چایی هورت بکشید.


برچسب: نویسنده: هلیا امینی تاريخ: يکشنبه 29 اسفند 1395 ساعت: 4:13

اول از همه بگم که خدا رفتگان همه رو فارغ از اینکه چه روندی رو تو زندگیشون داشتن هنرمند و بی هنر، ایرانی و خارجی، پدر یا مادر یا فرزند، گناهکار و بیگناه(که نداریم)، و ... بیامرزه و امیدوارم جاشون پیش عزیزانشون خالی نباشه، تو این دوره ی سیصد و شصت و شش روزه که در حال گذر روزای آخرشیم خیلیا بدون خداحافادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هلیا امینی تاريخ: يکشنبه 29 اسفند 1395 ساعت: 4:13

گذرنامه ام را پاره کردم

تمام راه ها به تو ختم شدند

برچسب: نویسنده: هلیا امینی تاريخ: يکشنبه 29 اسفند 1395 ساعت: 4:13

سنجش زمان توسط انسان به چند دلیل اهمیت پیدا کرداجداد گرامی ما وقتی به شغل شریف کشاورزی روی آوردن که خب میشه به آغاز یکجا نشینی هم ازش یاد کرد، به صورت خیلی واضح و ملموس نیاز داشتن تا سرما و گرما و بارندگی رو پیشبینی کنن، نمیدونم ذهنتون جرقه ای خورد یا نه؟ ولی دقت کنید که هیچ اطلاعاتی از قبل درباره یادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هلیا امینی تاريخ: يکشنبه 29 اسفند 1395 ساعت: 4:13

در راستای تقویت ذهن پرسش گر و نخشکیدن افکار هم که شده سعی میکنم ازین به بعد بیشتر فکر کنم به مسائلی که بی چون و چرا! پذیرفتم و حتی چون شاید اهمیتی برام نداشتن بهش فکر نکردم.هر چی به آخرین روزای سال ۹۵ نزدیک میشیم بیشتر در مورد برنامه های مختلف زندگی از دور و بر به گوش میرسه یا مرور سالی که گذشت و دسادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هلیا امینی تاريخ: يکشنبه 29 اسفند 1395 ساعت: 4:13

در تار و پود خانه بوی سبزی تازه میپیچدبه دست هایش نگاه میکنم ناخودآگاه و حرکت هنرمندانه ی چاقو که چطور میتواند مست کند تمام جانم را و عین خیالش هم نباشد.رویش را به سمتم برمیگرداند و زبان باز کردن کودکیم را هزارباره میآزماید و چشمهای ذهنم گرد میشود که چطور فرکانس صدایش را آنطور که جانم طلب میکند تنظیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هلیا امینی تاريخ: يکشنبه 29 اسفند 1395 ساعت: 4:13

صفحه بندی